تبليغاتX
زیر نهال نارنج
 

سرما

 

دلم برای دیدار کسی می لرزد     می گذارم به پای سرمای زمستان 

 

انتظار 

تا بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

کل کل حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب

 

”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند”  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی..

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود..

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم..

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم..

نازنین ٬ امشب به سراغت خواهم آمد و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم..

ای که همه وجودت هستی من است..

ای خاطره سبز من ٬ با تمام وجود ٬ نهال نارنج عشقت را آبیاری خواهم کرد و تا ابد سرزمین

سبز عشق را با تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن

تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم...........

تا بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

دل

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج 

 

سلام....

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

بخونید داستان این شعر را:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

سلام...

پاپئز چشم تو وقتی بباره

وقتی که ببینم اون بارونه...

                                                    

دلم هواتونو کرده بود.........بدجور.......اومدم یه سر ببینم چه خبره.....دلم هوای بهارنارنج و کرده....

هنوز هم خاطره ها ست که دست مرا میگیرد....

گر لایق ما نیست که ما یاد تو باشیم//بگذار که در سایه دیوار تو باشیم..

سعی میکنم این دفعه زود بیام...

 

فعلا.................................................................................تا بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

به نام تو......

سلام........

در همین آغاز می خواهم با  آقاقیا و یاسها به خانه ات بیایم.می خواهم همه عطر ها و آینه های جهان

را با خود بیاورم و صبح ها روبروی تو بیدار شوم.

می خواهم کلبه ای از شکوفه های نارنج بسازم.........

می خواهم دوباره بالهایم را از تو بگیرم......

 آری ٬ در باغهای یاد تو قدم می زنم و هر گلی را کلمه ای می بینم٬ با گل سرخ و بنفشه می نویسم:

"عشق" و با ارکیده و داودی می نویسم: "تو".

ای خدای  مهربانم....................................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

 

امید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت   توسط امید و بهارنارنج 

 

ولنتاین 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت   توسط امید و بهارنارنج 

 

                    

خداوندا٬وقتی تو را دارم٬شب و روز در تسخیر من است و تک تک ستاره ها می توانند وطن من باشند و ماه بهترین دوست من است....

سلام....بازگشت جالبیه٬شاید فقط برای خود ما!!

هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب           یاد عالم می کنیم٬اما فراموشیم ما

ولی در هر صورت برگشتیم تا شاید اگه عمری مونده باقی٬ باز هم در کنار هم و کنار نهال نارنج روزگارمون که حالا تو خواب زمستونی به سر میبره باشیم

من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر       کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟

یه سلام مخصوصم دارم به بهار عزیزم امیدوارم که همیشه خوب و موفق و سالم باشی مهربونم(همین الان که وب و باز کردم دیدم بهار یه بار وب آپ کرده اونم برای تولد من!!خیلی ممنونم حسابی جا خوردم) این بیت حافظ و تقدیم میکنم به تو بهترینم:

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                      که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

آخرین پست ما برمی گرده به یک سال قبل!!!چه زود گذشته!خیلی دلم میخواست بدونم بقیه رفقا هنوز هستن یا اونا هم مثله ما به سفر رفته بودن...!!به یاد همه رفقا...

بی دوست٬ شبی نیست که دیوانه نباشیم.........

حضور هر کس در زندگی ما اتفاقی نیست.خدا در هر حضور٬رازی نهان کرده برای کمال ما.پس خوش آن روزی که دریابیم راز آن حضور را....

خوب کافیه دیگه!!گرچه حرف واسه گفتن اون هم بعد از این مدت زیاده ولی....

سعادت گرچه بی رنگ است٬ ارادت همچنان باقی ست!

 

تا بعد.          

                    

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط امید و بهارنارنج  | 

                         

               

Birthday

...is a time to look back on the ROAD TRAVELED

 

                                              :Dear OMID 

      Happy your birthday

                        

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت   توسط امید و بهارنارنج  |