بیا با هم از نردبان مهتاب بالا برویم...با کودکان در آسمان هفتم قدم بزنیم...
آنقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند...............
بندش که بازگشت و شد آزاد روسری
و بی درنگ از سرت افتاد روسری
ناگاه موج گیسوی بر چشم جاریت
بر شانه ریخـت دست مریزاد!روسری
من دوست داشتم که تو رودابه ام شوی
این را اجازه نمی داد روسری
آرام و سرد روی سرت بود گویا
به عطر گیسیویت شده معتاد روسری
دیشب به خوابم آمدی آیینه رو زلال
چه جلوه ای به آیینه می داد روسری
حالا کنار رود غریبی نشسته ای
زلفت روان بر آب و در باد روسری
من هم امیدوار به این فکر می کنم
شاید که باز از سرت افتاد روسری؟
قسم ات می دم
به حق آخرین پنچشنبه رمضان به حق سرور لب تشنه ها
به آخرین بغض لحظه افطار به آخرین شب انتظار
به دل یوسف گمگشته ما........................بگو باز آی.