ای بهار نارنج من ٬ بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم..
هر چند عزیزی چون تو دارم و غمی ندارم پس با تو از تو می نویسم:
با تو من همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم..
با تو من با بهار می رویم..
با تو من در عطر یاسها پخش می شوم..با تو من فریاد شوق می کشم..
در دل جویباران زمزمه می کنم..
با تو من عشق را ٬
شوق را ٬ زندگی را ٬
و مهربانی پاک خداوندی را می نوشم..
پس وجودت همیشه زلال و پاک و همیشه در جریان است.........ای هستی من.
« در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره ها ست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند »
مهدی اخوان ثالث

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی..
ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود..
امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم..
ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم..
نازنین ٬ امشب به سراغت خواهم آمد و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم..
ای که همه وجودت هستی من است..
ای خاطره سبز من ٬ با تمام وجود ٬ نهال نارنج عشقت را آبیاری خواهم کرد و تا ابد سرزمین
سبز عشق را با تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن
تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم...........

دوست داشتن ٬ مرزی برای رهایی از تکرار است ٬
دوست داشتن ٬ رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست...![]()
![]()
![]()
هنگامی که ٬ آبشار چون عاشق زار زمزمه می کند..
هنگامی که ٬ ابر بهار در فراق یار می گرید..
در آن هنگام مرا یاد کن!
هنگامی که ٬ در تاریکی شب ستارگان در اعماق فضایی آرام می درخشند..
هنگامی که ٬ کبوتر پر شکسته در آشیان از ستم زمانه می نالد..
هنگامی که ٬ نغمه های جانسوز موسیقی از هر سو به گوش می رسد..
در آن هنگام مرا یاد کن!
هنگامی که ٬ ابر های سفید چون نقاب٬چهره آسمان را می پوشانند..
هنگامی که ٬ آسمان چون ستمدیدگان می گرید و می نالد و می خروشد...
در آن هنگام مرا یاد کن!!!

يا ايــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا
اميـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه ميـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فــی چشماننالا داخلون
و اغـلب الی صبح بيــــدارون و گريـــــه زارون فی هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير
فدای بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو !
يعنـــی وق وق !
ميـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا ديـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون!!!
آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون الجوان الضعيف الخفيف الکثيف!
ای کاش بی هیچ کلامی با هم همراه می شدیم.
و دست به دست پرستوهای مهاجر تا فراسوی ناکجا آباد زندگی پرواز می کردیم.
ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان می لرزید. دستهایمان را بلند می کردیم ،
و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان، طلب عمر و نیاز می کردیم.
ای کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم ، انگشت تعجب و
حیرت به دهان بگیریم ؛
ذره ای عشق ،
قطره ای مهربانی ،
و کمی محبت و عاطفه ،
در دستهایمان می گذاشتیم و تقدیمش می کردیم.
ای کاش همان تکه نانی را که داشتیم با هم قسمت می کردیم.
سهمی از آن تو و سهمی برای من.
ای کاش یکدیگر را دوست داشتیم .
و به جای سالهای دور از هم ،
در برابر لحظه ای جدایی تاب نمی آوردیم.
ای کاش زمانی که باران می بارید ،
قطره های باران ، دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان
را جلا می داد.
و به وسعت آسمان آبی آن را ،
پاک و روشن می کرد.
با تو سرخوشم...با تو دنیا جور دیگه ایه...
شنیدم تو پرواز و به پرندها یاد دادی...
بال پروازم میشی تا اوج بگیرم؟...
عشق و به خاطر تو می خوام...
***************************************
وحشت تنهایی وقتی است که.....کسی را دوست نداشته باشی....
پاییز
هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند.
این عید عزیز بر تمامی شما دوستان عزیز مبارک...................التماس دعا.