فردي از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذيرفت او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ نشسته بودند همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشقها بلند تر ار بازوي آنها بود به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!عذاب آنها وحشتناک بود! انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شدند ديگ غذا"جمعي از مردم"همان قاشقهاي دسته بلند"ولي در انجا همه شاد و سير بودند! ان مرد گفت نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند با آنکه همه چيزشان يکي است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت:خيلي ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
+
نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت   توسط امید و بهارنارنج
|
زیر نهال نارنج روزگار ٬ بر روی نیمکت سرد و نمناک کز می کنم... این بار هم تو را می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند.. آرام آرام تو را آغاز می کنم.. تا بر گهای دفتر زندگیم از روح ترانه هایت لبریز شوند.. باز می گردم به آغاز ٬ به ابتدای نگاههای تو ٬ به اوج احساسهای بی نشان.. این منم که تو را می خوانم.. می خواهم سکوت باشد و در این سکوت به روزنه سبز آینده خیره شوم.. هنوز زیر نهال نارنج ٬ به یاد و خیال تو ٬ به آرزوی دیدن تو ٬ منتظر نشسته ام.....